خورشید عریان و بی حیا ، خیره سرانه می تابد

گویی در سر خیال هم خوابگی با زمین را می پروراند

و زمینیان

در سوگ غیرت از دست رفته

عرق می ریزند .

شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

همین

شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها:

در جستو جوی حقیقت به کوچه ای تاریک و باریک رسیدم که انتهاش از جایی که ایستاده بودم دیده نمی شد پس وارد کوچه شدم و بر خلاف انتظارم خیلی زود به آخرش رسیدم .

ته کوچه دری بود بدون زنگ، پس در زدم . پیر زنی در رو باز کرد که نا بینا به نظر می رسید چون وقتی سلام کردم جوابمو داد و گفت : محمد آقا شمایید نرگس خیلی وقته منتظرتونه

توی اون کوچه ی تنگ و تاریک حقیقت این بود که من نه محمد بودم نه نرگس رو می شناختم . اما شرایط اون کوچه ، میزان نور ، بوی در چوبی که با مشت روش کوبیده بودم و فکر نرگسی که خیلی وقته منتظر محمده باعث شد که وارد خونه بشم .

توی حیاط جلو تر از پیر زن وایساده بودم که چراغی روشن شد . برگشتم تا صورتشو ببینم، یک چیزی درست نبود . پیر زن کور نبود و داشت توی صورتم نگاه می کرد و به نظر نمی رسید که اشتباه گرفته باشه .

پشت سرم حضور یک نفر دیگه رو هم حس کردم .نمیدیدمش ولی احساس می کردم داره از پشت حمله می کنه .توی اون لحظه ،  با شرایط اون خونه و لبخند ترسناکی که روی صورت پیر زن نشسته بود ، برام واضح بود که توی خطرم .

خیلی سریع تصمیم گرفتم . بیلی که به دیوار تکیه داده بودن اونقدر به من نزدیک بود که فقط لازم بود دستمو بیارم بالا تا ورش دارم ، همین کا رو هم کردم .  بیل رو کوبیدم تو سر پیر زن . صدای جیغ از پشت سرم بلند شد ، بدون معطلی چرخیدمو زدم . . .

زنم نرگس .  .  . وقتی شناختمش ، که افتاد ، لرزید و جون داد .

 

 

پاورقی : مرتیکه حتما آلزایمر داشته در هر صورت به خاطر مزخرفاتی که نوشتم عذر می خوام .

چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

چرا دروغ میگی ؟

.

.

.

چون میخوام حقیقتو پیش خودم نگه دارم . 

شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

هر بار که حمله می کرد دلم پایین می ریخت

فکر می کردم این بار نوبت منه ، نوبت منه که گلومو پاره کنه

وقتی میدیدم راهشو کج می کنه و یکی دیگرو می گیره خیالم راحت می شد

شاید این یکی آخریش باشه ، یا حداقل چند لحظه ای سرش با اون گرمه

هر چند اونی که داره می میره رو می شناسم ، یکی از اقواممه

ولی حاظرم مرگ تک تکشونو ببینم اما نوبت به خودم نرسه

بعد از اینکه بیست و سه تا از هم گله ایهام جلوی چشام دریده شدن که همشون یا برادر خواهرم بودن یا پسر عمو ها و دوختر داییها

نمایش تموم می شه و من خوشحالم که جزء اونا نبودم و هنوز زنده ام

فقط یک چیز ناراحتم می کنه

اونم اینه که از مرگ اونا خوشحالم

نمی دونم اسم این ناراحتی رو چی بزارم .

سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

یک سرو نا امید

انگار ناله می کند از پستی زمین

یک مرغ تیره رنگ

شاید کلاغ پیر

این همدم همیشگی سرو های سرد

با یک صدای قار که تکرار می شود

او را به ناز کردن ابری

مشتاق می کند

.

.

.

امشب کلاغ ها

از روی بام خانیمان کوچ می کنند

زیرا که سرو پیر

آن سرو راست قامت ایام دور و دیر

دست از هوا کشید و زمین را

سجده کرد

اینک کبوتران

تنها امید زنده ی آن ابر بیوه اند

 

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: شعر

پیر مرد نقشه اش را کشید

مرد دار را به پا کرد

دخترک به دارش آویخت

و پیر زن ، فرش را از دار به پایین کشید و زیر پای عابران مدفون ساخت

یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

من

       این موجود عجیب با پاهایی که راه می روند

       تنی که می پوشانمش

       دستانی که می نویسند

       و سری که سودا دارد

زندگی می کنم

       چون موجودی که آویزان شده

       از ریسمانی که انتهایش به ناکجا وصل است

       و ابتدایش را من چنگ زده ام

امید

       مدتهاست که دارم مردنش را تماشا می کنم

       هر گاه قلم به دست می گیرم خونش را می ریزم

       و صدای ناله ی مرگ آلودش از عمق گلویم مدام شنیده می شود

مرگ

       اتفاقی که می افتد

       مانند افتادن شخصی که از طناب آویزان باشد

       که سرش خالی شده از سودای بالا رفتن

       یا دستش توان چنگ زدن ندارد

       شاید هم می خواهد امیدش را به مرگ نزدیک کند

       تا از شر این زجه ی مدام و خون کثیف راحت شود

سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

امروز قرار است در یک مراسم اعدام خصوصی حضور به هم رسانم

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر ، در محوطه ی یک کافی شاپ شلوغ

زمانی که رسیدم آنجا بود

در محوطه ی یک کافی شاپ شلوغ ، پشت یک میز دو نفره ، زیر یک آلاچیق دنج

از لابه لای میزها و آدم ها خودم را به زیر آلاچیق دنج رساندم

پول زیادی همراه نداشتم ..... چند متر طناب سفارش دادم

با خونسردی تمام طناب را گرفت و سرش را حلقه کرد و گره زد

رمز کارش را نفهمیدم ، ولی در کارش استاد بود

طناب گره خورده را به دستم داد

بالای صندلی رفتم ، طناب را از سقف آلاچیق آویزان کردم و خودم را دار زدم

آنقدر همان جا نشست تا مطمعن شد که مرده ام

و رفت

و من آنقدر همان بالا ماندم تا مطمعن شدم که رفته است .

سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: کوتاه

باز دوباره کوچه های مه گرفته را

من درون خاطرات غم گرفته ام

نظاره گر نشسته ام

من چو خار نو رسیده ای

در انتظار خشک کردن دل کویر

نظاره گر نشسته ام

من چو سنگ زیر ضرب آبشار

در آرزوی آخرین عبور آب

در آرزوی انتهای درد

نظاره گر نشسته ام

من در این سکوت شب

نظاره گر به آسمان نشسته ام

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط سیاه ترین کلاغ نظرات ()
تگ ها: شعر